خرید بک لینک

خوب شد باز،که پیدا شده ام با لب تو
از همان وقت هم آوا شده ام با لب تو
مي خراشي نفس سرد مرا با دم گرم
منم انگار سراپا شده ام با لب تو

ساحل خشک تو می دیده مرا از سر چشم
یا نه من تشنه دریا شده ام با لب تو؟
نکته این جاست که گفتم به ظریفی سخني
هر زمان جام به بر، وا شده ام با لب تو

شکر، می خواهم ازین باده بنوشم تا صبح
من که هر ثانیه رسوا شده ام با لب تو
هر که گم می شود از چشم تو می گوید باز
وه چه زیباست، که پیدا شده ام با لب تو

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

عشق تو، واژه خوبی ست که من می خواهم

روی تو، هُرم جنوبی ست که من می خواهم

بوی تو در نظرم عادت سختی ست، ولی

نشئه ی الکل چوبی ست که من می خواهم

خاطرات لب تو چون که تو گفتی که نگو

همچنان سرّ قلوبی ست که من می خواهم

کنج چشم تو خلیجی ست که از حرص عرب

پارس، ویرایش خوبی ست که من می خواهم

آفتاب لب بامت خود احساس من است

این همان تنگ غروبی ست که من می خواهم.

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

این وبلاگ به دور از هرگونه مسایل سیاسی و معضلات اجتماعی تنها به واگویی دل نوشته های شاعرانه ی من می پردازد.امیدبه لطف شما دوستان عزیز این وبلاگ را زنده نگاه می دارد.

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

این وبلاگ به دور از هرگونه مسایل سیاسی و معضلات اجتماعی تنها به واگویی دل نوشته های شاعرانه ی من می پردازد.امیدبه لطف شما دوستان عزیز این وبلاگ را زنده نگاه می دارد.

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

این وبلاگ به دور از هرگونه مسایل سیاسی و معضلات اجتماعی تنها به واگویی دل نوشته های شاعرانه ی من می پردازد.امیدبه لطف شما دوستان عزیز این وبلاگ را زنده نگاه می دارد.

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

گیسوی تو طناز تر از هر چه فریب است حوای دلم راست بگو راست؛ که سیب است آدم تر از احساس من انگار کسی نیست آن هم که درین خلد برین پاک غریب است گندم نخرم از تو و جنت نفروشم این حادثه با این همه تکرار عجیب است هم سیب گرانست و هم این خوشه گندم بازار اگر یکسره شد کار رقیب است ماه رمضان در دل شیطان سیه رو

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

بیهوده ترین قسمت تاریخ تو هستی

ای عشق ! از آن روز که بر دل ننشستی

تا ناز نگاه تو ازین شهر خرامید

صد کوچه بن بست که بی فاصله بستی

بیچاره دلی کز پی عشقی به فنا رفت

آن روز که دیگر تو ازین خاطره رستی

می، پاک ازین مستی بیهوده نفهمید

ای عشق درین خانه تو هم باده پرستی

عابد تر از احساس من انگار کسی نیست

آن هم که نمازش تو به یک غمزه شکستی

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

بیدار بودم در کنارت، خواب می دانستاین نکته را در آسمان مهتاب می دانستآزرده بودم از زمین و از نفس هایشهر بازدم از دم که می زد، آب می دانستبالا و پایین می شد از این اشک، دریایمکو ساحلی تا با من بی تاب می دانست...آیینه از آه من بیچاره لبریز استاین را همین دیوانه از سیماب می دانستتا جمع شد از غم بساط خن

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

این وبلاگ به دور از هرگونه مسایل سیاسی و معضلات اجتماعی تنها به واگویی دل نوشته های شاعرانه ی من می پردازد.امیدبه لطف شما دوستان عزیز این وبلاگ را زنده نگاه می دارد.

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

صفحه بندی